|
پيامبر اکرم در شعر فارسي افغانستان |
|
|
|
|
نوشته شده است توسط محمد کاظم کاظمي
|
|
دوشنبه, 08 مارچ 2010 13:20 |
|
 پيامبر اکرم در شعر فارسي افغانستان محمد کاظم کاظمي شعر فارسي افغانستان را از ديرباز با نعت پيامبر اكرم(ص) پيوندي ديرينه بوده است، چه در آن روزگار كه همة قلمرو زبان فارسي، بخشهايي از يك حاكميت به شمار ميرفت و چه از آن هنگام كه هر يك از اين كشورها، هويت سياسي مستقل و امروزيني يافت. البته بحث ما بيشتر به دوره پس از اين مقطع تاريخي اشاره دارد، يعني افغانستان امروز، به ويژه در قرن حاضر
. با يك نگاه مقايسهاي اجمالي ميتوان دريافت كه حضور حضرت پيامبر به نسبت ديگر بزرگان دين، در شعر افغانستان پُررنگتر از شعر ايران است و اين هم بيسببي نيست. در افغانستان اين حضور نسبتاً يكدست و متمركز تشيّع هيچگاه وجود نداشتهاست و تنوع مذهبي، بيش از آن چيزي است كه در ايران ديده ميشود. اين همنشيني و همجواري مردم مذاهب و حتي اديان مختلف در افغانستان، شاعران را نيز به سوي مفاهيم و ارزشهاي مشترك در ميان همة مذاهب و فرق كشانيده است و به همين لحاظ، شخصيت حضرت پيامبر اكرم به عنوان روشنترين نقطة اشتراك ميان همة مذاهب، در شعر افغانستان جلوة بيشتري دارد. در يك مرور اجمالي در شعر افغانستان، حضور آن حضرت را در شعرهايي با قالبهاي كهن بيشتر ميتوان يافت و اين به دو دليل عمده بوده است، يكي انس بيشتر تودة مردم به عنوان مهمترين مخاطبان شعر مذهبي با قالبهاي كهن; و ديگر بعضي گرايشهاي غيرديني در شعرهاي نو افغانستان در اوايل پيدايش اين نوع شعر، كه لاجرم شاعران مذهبي را نسبت به اين قالبها، تا سالها مردّد ميداشت. باري، در آثار شاعران برجستة كهنسراي افغانستان همچون علاّ مه سيداسماعيل بلخي و خليلالله خليلي، توجهي ويژه به شخصيت آن حضرت ميتوان سراغ گرفت. از بلخي، اين شعر كه به نوعي با وقايع روز هم پيوند دارد، قابل ذكر است: پر فتنه شد تمام جهان، وامحمدا! و از عدل و داد نيست نشان، وامحمدا! معروف، گشت منكر و منكر، رواج يافت زين آخرالزّمانه امان، وامحمدا!... و اما در شعر خليلي، اين حضور پررنگتر است، و اين يك پديدة طبيعي در شعر شاعران اهل سنّت است كه از ميان شخصيتهاي ديني، نگاهشان بر آن حضرت بيشتر متمركز ميشود. خليلي چند شعر باشكوه و بسيار زيبا در وصف آن حضرت دارد. از آن ميان، مسمطي است در وصف سفر پيامبر اكرم به طايف و آن نامردميها كه بر ايشان رواداشته شد. اين شعر خليلي، بسيار تكاندهنده و عاطفي است شاهد است اين دشتها، اين كوهها، اين خارها شاهد است اين آسمان، اين ثابت و سيّارها آن عقاب تيزبين بر قلة كهسارها شاهد است اين سنگها در پشت اين ديوارها زانچه بر جان شريفش رفت از آزارها... اين شاعر در شعرهاي دوران مقاومت خويش نيز از ذكر حضرت رسول غافل نشد و كوشيد از موقعيت ويژة ايشان در اذهان و عواطف جامعة اسلامي، به نفع سخنان دادخواهانة خويش سود جويد. و اين شعري است كه بر بالين حضرت محمّد مصطفي در مدينة منوّره عرض شده است. اي نور خدا، صبح كرم، مطلع انوار! در كشور ما خيمه فروهشته شب تار يك روزن امّيد در آن نيست پديدار هم قافله گم گشته و هم قافلهسالار هم يار جدا مانده در اين شام و هم اغيار... با آغاز مقاومت و جهاد اسلامي عليه متجاوزان در اوايل دهة شصت، در آثار شاعران مقاومت افغانستان كه غالباً علقههاي مذهبي داشتند، يادكرد حضرت پيامبر اكرم و ديگر بزرگان دين، رواج بيشتري يافت و البته بعضي از اين گروه، توانستند پاي را از دايرة آداب و رسوم سنتي شعر فارسي بيرون نهند و حال و هواي نويني را در نعتهاي خويش تجربه كنند. اينجاست كه نوعي نگاه امروزين و تازه در شعرها ديده ميشود با بياني كه ديگر از جنس بيان استاد خليلي و علامه بلخي نيست. شايد مثنوي «هبوط» از سيدابوطالب مظفري كه به مناسبت ميلاد آن حضرت سروده شده است، بتواند نمونة خوبي براي بحث ما باشد. غيرت عشق برآشفت، گل از سنگ شكفت صد افق رنگ بر اين گنبد بيرنگ شكفت... و چون در اين ايّام در آستانة سالروز مبعث آن حضرت قرار داريم، خوب است كه به شعري ديگر نيز اشاره كنيم كه مشخصاً به اين مناسبت اشاره دارد و اين، مثنوي زيبايي است از سيدنادر احمدي ديگر شاعر جوان افغانستان. اين شعر نيز حال و هوا و بيان و زباني تازه دارد و حامل نگرشي است كه در شعر مذهبي امروز نسبت به بزرگان دين ديده ميشود. شعرهايي از اين دست را ميتوان آغازگر يك جريان نوين در شعر مذهبي افغانستان دانست. روح الامين پيچيده امشب كوه در كوه پاي از كمند غم رهانده مرد بشكوه آشوب جان در بر گرفته كهكشان را ذوق تغزل رنگ بسته آسمان را گم گشته كوه نور در شرق تجلي مانند آن مردي كه شد غرق تجلي يا احمد! «اقرأباسم ربك» را تو برخوان! آيينه را برگير اي آيينه گردان در تشنگي برخيز اي توفان نفس مرد! از جانب دريا تويي فرياد رسْ مرد... در صبغة توحيد باغ مكه گل كرد صبح معطر جام خود را پر ز مُل كرد يكدم زمين شد زنده از آن لطف سرمد تا سكه زد عرش برين با نام احمد احمد هميشه يك صدا در آسمان است راز شگفت اين جهان و آن جهان است
|